محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
33
خلاصة الحكمة ( فارسى )
در جسم و مدبّر و متصرّف و حافظ آن ، و ما دام الوجود و التحقّق در خارج از آن مفارقت نمىنمايد ؛ خواه جسم مفرد باشد و خواه مركّب . و به عبارت ديگر ، طبيعت عبارت از نفسِ ضعيفِ بالقوّة است كه چون تقويت و فعليت يابد و از بدن تواند كه گاه گاهى جدا گشته به مبدأ خود كه عقل است پيوسته تحصيل كمالات و تقويت يافته باز به بدن آيد و آثار كمالات محصّله و تقويت او ظاهر گردد و همچنين على الدّوام چنين باشد ، آن را « نفس » نامند . و چون كمال تقويت و فعليت يابد ، آن زمان آن را « عقل » گويند . و « نفس مطمئنّه » و « روحِ شرعى » و « عقل » و « قلب » همه يك امراند . و به عبارت ديگر ، طبيعت عبارت از آن است كه تدبير و تصرّف آن در بدن و حفظ آن بدن را به واسطهء كيفيات أربعه و حصول مزاج حاصل از تركيب عناصر باشد . و نفس ، عبارت از امرى است كه تدبير و تصرّف آن در بدن به واسطهء ارواح و قوا و جوارح و اعضاء باشد . و عقل ، عبارت از امرى است كه تدبير و تصّرف آن در بدن به واسطهء « نفس » باشد . و عند الموت ، سواى طبيعت ، همه بالكلّ مفارقت مىنمايند و بعد از آن ، طبيعت به تدريج نيز مفارقت مىنمايد و آن زمان ، بدن از هم مىپاشد و تركيب بر طرف مىشود و هر يك از اجزاء تركيب - يعنى عناصر - ميل و رجوع به اصل و مركز خود مىنمايند كه « كلّ شىءٍ يرجع الى اصله » . آن امور طبيعيه ، هفتاند و در اين بيت جمعاند : « أركان » و « مزاج » و « خلط » و « أعضاء » « أرواح » و « قوا » شناس و « أفعال » چهار از آنها - كه اركان و اخلاط و اعضاء و ارواح باشند - مادّهاند براى تركيب و دو - كه مزاج و قوا باشند - صورت آن ؛ [ يعنى ] مزاج ، صورت اوّلى و قوا ، صورت ثانوى . و يكى - كه افعال باشد - غايت و غرض تركيب آن ؛ زيرا كه تركيب و جمع اين بنيه و هيكل ، براى صدور افعال است . و هر يك از آن امور هفت گانه ، به ترتيب ، مادّه و باعث حصول ديگرىاند .